شیدا شیدا ، تا این لحظه: 23 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره
وبلاگم وبلاگم ، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره
علی جونعلی جون، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

رویا های خیس من

روزه 17 مهر شد انچه که باید می شد..............................

سلام دوستان عزیز در روز 17مهرماه عمه ی من ازدواج کرد با فردی متواضع مهربون و............. اون فر اسمش ابراهیم است اما ما همه یمان به او می گوییم ابی البته کوچتر ها به او می گویند عمو ابی.من ودختر عموهایم از او خوشمان می یاد اخه خیلی مهربونه. ...
29 آبان 1394

امروز............

امروز ختم انعام مادر بزرگ دختر عموم این خبر معمولیم امروز واسه دختر عموم  وبللاگ درست کردم  بعد اون خوش حال دم ...
14 آبان 1394

لحظات طنز...................

من چند تا پست پشت سر هم گذاشتم بعد نق زدم که چرا کسی لایک نمیکنه بعد عموم گفت بابام جان نی نی وبلاگه گوریل وبلاگ که نیست اخه ساعت 2 بامداد بود خب راست میگه دیگه عموم.
8 آبان 1394

منو روزای رای شورا

ما هر سال در مدرسه برای شورای دانش اموزی رای گیری می کنیم اما هرسالم من ازلیست کاندیدا حذف میشم اماامسالمن 111 تا رای اوردم و جز شورا شدم و خیلی خوشحالم ................................
8 آبان 1394

محرم ماه دیدار با حسین بن علی

قافله سالار داره میاد خداکنه برگرده میگن علمدار داره میاد خداکنه برگرده عمه سادات داره میاد خدا کنه برگرده قبله ی حاجات داره میاد خدا کنه برگرده بوی غل و زنجیر داره میاد خدا کنه برگرده حرمله با تیر داره میاد خدا کنه برگرده خولی باشمشیر داره میاد خدا کنه برگرده حسین وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای سنان بد نیزه تو دست داره میاد خدا کنه برگرده از همه بدتر داره میاد خدا کنه برگرده شمر باخنجر داره میاد خدا کنه برگرده حسین جاااااااااااااااااااااااااااااان وااااااااااااااااااااااااااااااااای حسین ...
8 آبان 1394

ضد حالی توپ البته بد..........

داداشم همیشه هروقت به هش میگیم منو دوست داری یا مثلا عمو رسول میگه باباحبیب رو اما چند وقت پش بهش گفتیم عمو رسول دوست داری یا بابا حبیب گفت عمو ابراهیم رو منظورش شوهر عمم بود بعد خیلی ضدحاله بدی خوردیم  ...
7 آبان 1394

دلم هواشو کرده ای خدا کاش.......

من یه پدر بزرگه مرحوم دارم که سال ۸۶ سه سال بعد از به دنیا امدنم خیلی دوسش دارم او قبل از فوت سکته کرده بود و به سختی راه می رفت و نمیتوانست حرف بزنه و به صورت لالی حرف میزد من بچه که بودم بدم میومد بوسه کنم و برم اما الان حاضرم یه چشمو بدم و فقط چند دقیقه ببینمش به جاش پدر مادرم هست و لااقل حسرت او را نمی‌خورم ال فاتحه تان صلوات برای همه‌ی اسیران قبر صلوات تو رو خدا براش دعای عاقبت بخیر ی کنید مرسی ...
13 مرداد 1394